حكيم زجاجى

786

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

زند بر زمين هرزمان پا و دست * به كردار ديوانه و مرد مست ز طومار او قطره باشد روان * چو شخصى است آن كامران بىروان چو بشنيد بر وى ببخشيد شاه * برست از بد دشمن آن نيك‌خواه شبى معتضد خسرو كامياب * چنان ديد ار روى بينش به خواب كه شخصى به پيش لب دجله بود * به آب اندرون دست مىكرد زود به كف آب برداشتى نامجوى * تهى گشتى از آب درحال جوى چو گشتى ز آب روان دجله خشك * دميدى ز باد هوا بوى مشك دگربار از كف فروريختى * به خاك آب روشن برآميختى دگربار گشتى چو دريا روان * دل مرد بيننده گشتى جوان ز يك تن بپرسيد كاين مرد كيست * كه دجله از او گه پر و گه تهى است يكى گفت كاين نامور مرتضاست * على آن‌كه عم‌زادهء مصطفاست برفتى برش معتضد شادكام * بر آن مهربان كردى از دل سلام ندادى ورا نامبرده جواب * بلى گفت اى مهتر كامياب تو ز اين بند يا بى به زودى خلاص * شوى كامران بر سر عام و خاص بگيرى جهان را به عقل اى پسر * به حكم تو گردد جهان سربه‌سر چو سرور شوى دانش و هوش‌دار * همه اهل بيت مرا گوش دار تو با قوم من نيكويى كن مدام * برون آر مرغ وفا را ز دام كه ايشان فراوان جفا ديده‌اند * يكى روز خرم نگرديده‌اند نبودند روزى توانگر به دهر * چشيدند از جام ايام زهر چو دست خلافت ورا گشت جاى * نهاد از بر هفت سياره پاى حديث على را به جان كرد گوش * به آل على داد آن مرد نوش نژاد على را نكو داشتى * بدان سروران گردن افراشتى بديشان زر و جامه دادى امير * در مهربانى گشادى خطير به ايام او آن‌كه سادات بود * شب و روزشان پايگه مىفزود در ايام آن مهتر بىنظير * بدى شميله « 1 » نام مردى دبير

--> ( 1 ) بشمله ، اما در مجمل التواريخ و القصص شميله ، بشميله و شمله آمده است .